آموزگارى تصمیم گرفت که از دانشآموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند. او دانشآموزان را یکىیکى به جلوى کلاس میآورد و چگونگى اثرگذارى آنها بر خودش را بازگو میکرد. آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ میزد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود: "من آدم تاثیرگذارى هستم"
سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژهاى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت. آموزگار به هر دانشآموز سه روبان آبى اضافى داد و از آنها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.
یکى از بچهها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامهریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبانهاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش میکنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینهاش قدردانى کنید.
مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رئیسش که به بدرفتارى با کارمندان زیردستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او رابه خاطر نبوغ کاریاش تحسین میکند. رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را میپذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینهاش بچسباند. رییس گفت: البته که میپذیرم. مدیر جوان یکى از روبانهاى آبى را روى یقه کت رئیسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت: لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید. مدیر جوان به رئیسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آنها میخواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم میگذارد ...
آن شب، رئیس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ سالهاش نشست و به او گفت: امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من در دفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین میکند و به خاطر نبوغ کاریام، روبانى آبى به من داد. میتوانى تصور کنی؟ او فکر میکند که من یک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سینهام چسباند که روى آن نوشته شده بود: "من آدم تاثیرگذارى هستم"
سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه میآمدم، به این فکر میکردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من میخواهم از تو قدردانى کنم. مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شبها به خانه میآیم توجه زیادى به تو نمیکنم. من به خاطر نمرات درسیات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد میکشم. امّا امشب، میخواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مىخواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بودهاى. تو در کنار مادرت، مهمترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم ... آن گاه روبان آبى را به پسرش داد. پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمیتوانست جلوى گریهاش را بگیرد. تمام بدنش میلرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت: پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامهاى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید! من میخواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمیکردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامهام بالا در اتاقم است! پدرش با تعجب و پریشانی زیاد از پلهها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد ...
صبح روز بعد که رئیس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمیزد و طورى رفتار میکرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بودهاند. مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامهریزى شغلى کمک کرد ... یکى از آنها پسر رئیسش بود و همیشه به آنها میگفت که آنها در زندگى او تاثیرگذار بودهاند. و به علاوه، بچههاى کلاس، درس با ارزشى آموختند که : "انسان در هر شرایط و وضعیتى میتواند تاثیرگذار باشد"
با توجه به نتیجه ای که از این داستان می گیریم کلید این تاثیر گذاری در اینست که باید به شخص مورد نظر بها داد و به شیوه ای صحیح حس اعتماد به نفس را در او تقویت کرد. چراکه دیگران از روی بصیرت از ما جدا هستند و از تجرد روح، و خلق و خوی مستقل برخوردارند. پس بهتر اینست، بگونه ای عمل کنیم و نشان دهیم که بدون هیچگونه انتظار و یا احساس وابستگی به شکلی صحیح و واقعی دوستشان داریم و در نتیجه با این روش "استقلال ذاتی" را که همانا هدیه ی راستین خدا به همه ی بندگان است را به او یادآور شویم.
چقدر خوب است که در گیرودار فراز و نشیب ها، شادی ها و سختی های زندگی حواسمان باشد که آدم هایی هستند که بیشترین تاثیر را در زندگی بر روی ما گذاشته اند و شاید زمان از دست برود اگر دیر روبان آبی را تقدیمشان کنیم. همین امروز می توانید اینکار را انجام بدهید و از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشتهاند قدردانی کنید.
+
نوشته شده در شنبه 1388/08/09ساعت 22:53 توسط محمد
8/8/88
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی
، حجتک علی من فوق الارض
سالها تـاریخ شمسی گشت و گشت شادمـان شد تـا شنید این سرگذشت روز میــــلاد امـــــــام هشـــــتم است هشت هشت جمعـه هشتاد و هشت
طلوع 8/8/88 نزدیک است و در آستانه ی سالگرد میلاد با سعادت هشتمین
گوهر تابناک آسمان امامت بر شیعیان جهان هستیم.
روزی که امسال با یک تقارن خارق العاده به میمنت ولادت
حضرت علی ابن موسی الرضا(ع) همزمان شده است. پروانه ها، بال زنان و شادی کنان، شاعرانه ترین پروازشان را بر گرد
شمع شبستان هشتم دنیا، نگین درخشان وطن آغاز می کنند. خورشید
، شور و التهاب شگفتی را در وجود خویشتن احساس می کند.
ماه، از همیشه زیباتر می تابد و نگاهش را میهمان سرور و سرسبزی می سازد.
درختان با خرسندی به سیمای آفتاب می نگرند و به شادمانی میپردازند.
کائنات غرق در نورند. فرشته ها و آدمیان مسرورند.
همگان مشتاق طلوع روی اویند. همه می خواهند سیب خوشبوی وجود او را ببویند .
همه می خواهند شکفتن گل والای وِلا را در دنیا ببینند و
گلبرگی از نور و نوازش و شفاعت او بچینند. همه زاهدان و عابدان،
در حرم با صفای ضامن آهو به خاک می نشینند و افلاک را می نگرند.
آری، ای سید گل ها، ای مولا، ای سبزه زار سرزندگی و صفا،
ای علی بن موسی الرضا علیه السلام، قدوم پاک تو،
حضور همه زیبایی ها را بیمه می کند.
دست های مهربان لطف تو، برترین سایه بان دل ها و دیده های ماست.
ای امام، خجسته میلاد روشنایی بخش تو،
بر همه هستی و جای جای ایران زمین مبارک و فرخنده باد.
ای راهب کلیسـا کمتر بزن به نـاقــوس خاموش کن صدا را نقاره می زند طوس
مرقد مطهر امام رضا علیه السلام اینک ساحل دریای عرش خدا
و غبطه گاه ملائک آسمان هاست. آنجا، مؤمنان سبز اندیش و پاک طینت،
زیباترین چکامه ها را می سرایند
و صله رحمت و آمرزش و حاجت روایی می گیرند و من،
ای امام رئوف می خواهم جاده باشم، تا گام زائرانت، سینه ام را بفرسایند
و گفتگوی دوستداران و عاشقانت که به عشق تو باید از این جاده عبور کنند
را با گوش و دل بشنوم و غبار کاروان هایی که به سوی تو می شتابند،
کویر ها را به چشمم ریزند تا شاید چشم و گوش هایم به سوی تو روشن شود.
می خواهم شمع باشم، تا با اشک آتشزاد خویش،
سوزستان سینه های عاشقانی که به دیدار تو شتافتند را تسکین دهم
و سیاهی دیوانه شب را که مانع حضور زائرانت در حرم امن تو می شوند
را به هراس اندازم و با سوسوی حقیرم دل
هر عاشقی دور و نزدیک را به امید دیدار تو کشم.
می خواهم باشم، در حرم امن تو جسم کویرم را که خشکیده از
این جهان غم آلود است سیراب سازم و با تمام وجودم در آستان مقدست
آواز جاودانگی سر دهم.
یا غریب الغربا! تو خودت میدانی، از سر شوق دلم شور گرفت،
آن زمانی که خبردار شدم، روز میلاد گرامت امسال، چه تقارن دارد،
با هشتمین روز از هشتمین ماه ازسال هشتاد و هشت تقویم شمسی ما ایرانیان
داستان سبز التماس
تو بـر زخـم دلـم باریدهاى بـاران رحمت را تو را من می شناسم، منبع پاك كرامت را
من از چشمان آهو خواندهام رخصت كه فرمودیش كـه مــن حـس می كنم درد درونســوز شكایت را
از آن روزى كه حلقه بر ضریحت بست دستانم دلم شـیدا شد و دادم ز كـف دامـان طاقــت را
شكوفه می دهد دسـتان سـبز التماسم، عشق! بـیـا تفسیـــر كـن آیـــات زیـــبای اجـابت را
"شعر از : حوا جعفرى"
طلوع زیباى شمس الشموس از
مشرق كرامت و مهربانی مبارک باد
اعداد و ارقام در هر فرهنگ و ملیتی ممكن است
یك معنای متفاوت ولی در بعضی جهات وضعیتی تعیین کننده داشته باشند،
گرچه در مورد اعدادی كه ممكن است بد یُمن باشند
تقریبا در همه كشورهای دنیا روی عدد "سیزده" اتفاق نظر نسبی وجود دارد
و آن را نحس میدانند اما همیشه این وحدت وجود ندارد،
بعنوان مثال در كشورهایی مانند ژاپن و كره این عدد "چهار" است كه نحس است.
تلفظ عدد چهار در زبان ژاپنی همانند تلفظ كلمه مرگ (شی) در این زبان است
و به همین دلیل ژاپنیها عدد چهار را نحس میشمارند.
اكثر هتلهای ژاپن هم یا سه ستاره هستند یا پنج ستاره
و شما در ژاپن به ندرت ممكن است هتل چهار ستاره ببینید.
جالبتر اینكه در هتلهای این كشور اتاق شماره چهار هم وجود ندارد!
ضمن اینکه در خیلی از مقتضیات فرهنگ آنها کاربرد
عدد چهار چندان ضروری بنظر نمی رسد.
اما در مورد اعدادی كه ممكن است خوش یُمن باشند نیز میتوان سخن گفت.
چینیها عدد هشت را بسیار دوست دارند و می توان گفت
در چین عدد شانس مردم "هشت" است.
بسیاری از ازدواج ها، اتفاقات مهم و سرنوشت ساز ملی،
تصمیم گیری های مقامات دولتی، حتی بسیاری از معاملات و قراردادهای تجاری
را با در نظر گرفتن عدد هشت زمان بندی می کنند.
در زبان چینی عدد هشت را (فا) میخوانند كه تلفظ آن شبیه كلمه (فه آ)
به معنای شانس و اقبال است.
هنوز به خاطر داریم که چگونه چینی ها برای برگزاری المپیك سال 2008،
به صرف علاقه و اعتقادی افسانه ای به عدد هشت،
از ماهها قبل و حتی شاید سالها قبل برنامه ریزی كردند و تمام تلاششان را بکار بستند
تا مشعل افتتاح و آغاز مسابقات المپیك در این كشور در
ثانیه هشتم دقیقه هشتم ساعت هشتم روز هشتم ماه هشتم سال 2008 روشن شود
و چه جالب این معمای عدد هشت باز هم با عقیده و شانس آنها گره خورد
و همانطور که می دانید جدای تلاش مداومی که داشتند نهایتا چین توانست
بازی های المپیک را با به عهده گرفتن میزبانی 205 کشور،
سرانجام با کسب عنوان قهرمانی و قرار گرفتن در صدر جدول،
این دوره از مسابقات جهانی را به پایان برساند
که البته اگر به سابقه ی اعتقاد آنها به عدد "هشت" رجوع کنیم
باور این مسئله چندان دور از ذهن نیست که ایمان قلبی و اعتقاد،
انتظارات مطلوب را متجلی می سازد.
در فرهنگ ما ایرانیان هم آمده است که همیشه
برای عدد "هفت" احترام خاصی قائل بوده و هستیم.
هفت آسمان، هفت اورنگ، هفت شهر عشق، هفت طبقه بهشت، هفتسین و... را میتوان نام برد،
عجیب اینكه از اصطلاح هفت برای هفت قلم آرایش یا
حتی نوعی ترشی به نام هفت بیجار هم استفاده میشود!
ناگفته نماند که تمام این اعداد (چه خوش یُمن و چه بد یُمن) قراردادیست
و هر کدام با تاریخچه و دلایل مخصوص به خود از نیاکان ما
و دیگران بجای مانده که ریشه در اعتقادات غیر مذهبی،
بلکه فرهنگی هر ملیتی دارد ولی آنچه مد نظر است،
سخن امروز در مورد عدد "هشت" است.
ا لبته مطالبی که بعرض رسید صرفا به جهت یادآوری بود
و بطور کلی هیچگونه ارتباط و مضمون قابل مقایسه ای با
روز عزیز و مبارکی چون هشتمین روز از هشتمین ماه سال هشتاد و هشت
(مصادف با 11 ذیقعده 1430 هجری قمری) که متقارن است
با ولادت امام هشتم شیعیان ندارد ولی بسی هم جای تامل است
چراکه تقارن این روز و وقوع آن در تاریخ شمسی نه تنها قراردادی نیست
و توسط هیچکس پیش بینی نشده بلکه ما را متوجه این امر می سازد
که حتما حكمتی در کار است!
حالا به نظر شما قرار گرفتن و انطباق روز میلاد امام هشتم ما شیعیان،
حضرت امام رضا(ع) با روز 8/8/1388 در تاریخ شمسی را میتوان با
منطق بشری بصورت فرضی قیاس كرد؟
میتوان با اعداد و ارقام ریاضی این كار را انجام داد؟
می توان با علم نجوم به این واقعیت رسید؟
به هر تقدیر برای یکبار این اتفاق امسال رخ داده و
شاید در هیچ زمان و شاید قرن های آینده نیز امکان چنین همزمانی وجود ندارد،
یعنی چیزی كه در تاریخ سال های شمسی تکرار نشدنیست و بیشتر به یك معجزه شبیه است!
از آنجا که ملت ها با فرهنگ و اعتقاداتشان زندگی می کنند
و ما ایرانی ها هم از پاسداشت برخی باورها مستثنی نیستیم،
تنها امام مدفون در خاك كشورمان ایران، امام رضا(ع) رو عاشقانه دوست داریم،
لذا چنانچه قصد سفری داشته باشیم
و با آنكه سراسر ایران جاذبههای قابل توجهی برای مسافرت دارد
برای دلخوشی خودمون هم که شده سعی می کنیم
مشهد مقدس و زیارت آقا امام رضا(ع) رو از یاد نبریم
ولی اکنون که در آستانه ی این روز، با این ویژگی خاص و نادر قرار داریم
حسرت این آرزو در دل همه مانده است که
چرا حتی دانه ای برای كبوتران حرم کبریائیش نپاشیدیم؟!
حسرت یک اقدامی شایسته و تدوین برنامه ای در شأن و منزلت این مناسبت بزرگ
از سوی داعیه داران فرهنگ و تمدن و دینداری در كشورمان خصوصا
نهادهای فرهنگی، مذهبی و متولیان اصلی این امر مهم بویژه
موسسه عریض و طویل آستان قدس رضوی،
این انتظار را در نزد هم میهنان بوجود آورد
که برنامه های مرتبط با این رویداد تاریخی را از
ابتدای لحظه تحویل سال 88 تا روز میلاد حضرت امام رضا(ع) و
همچنین تا آخر سال به مردم ارائه دهند و حداقل امسال را با نام و یاد امام هشتم
حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام برگزینند... به گونه ای كه
در این موقعیت پیش آمده هركس به اندازه ی توان و ظرفیت خود بتواند
از معارف و تعالیم سلطان، امیر و ولی نعمت تمام ایرانیان حداكثر استفاده را ببرد.
ضمن اینکه چه زیبا بود تا به طریقی ممکن با برگزاری جشنی شکوهمند،
اهمیت این واقعه ی تکرار نشدنی در ذهن جهانیان خصوصا جهان اسلام
به عنوان یک نقطه عطف بیادماندنی در تاریخ کشورمان ایران ثبت می گردید ...
افسوس! که عمق تیزبینی ما به مسائلی بود که موجب این غفلت شد و باعث گردید
پیوندی عجیب و مبارك كه ستارگان و كائنات از قرنها پیش مشغول زمینه چینی
برای ایجاد آن بودند را به سادگی بر آن چشم ببندیم
و اتفاقی كه علیرغم ساده و كوتاه بودن، بسیار ارزشمند بود را چندان مهم توصیف نکردیم!
یا امام غریب میلادت مبارک ...
+
نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 9:7 توسط محمد
|
دنیایی دیگر ...
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم.
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود "اطلاعات لطفآ" بود و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد.
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم. تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ. صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات.
انگشتم درد گرفته ... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکها یک سرازیر شد.
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست.
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم.
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست. سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد. او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم.
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت : عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم.
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد ...
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش، پاسخ داد اطلاعات.
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده. خندیدم و گفتم : پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟
گفت : لطفآ این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید : دوستش هستید؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی.
گفت : متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت. قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ...
ازغصه نپرهیزم
چون زاده پاییزم
+
نوشته شده در سه شنبه 1388/07/28ساعت 10:41 توسط محمد
|
آیا میدانستید ؟ !
آیا میدانستید که یك سوم كسانی كه دچار چاقی مفرط هستند در كشورهای در حال توسعه زندگی می كنند ؟
آیا میدانستید که در بین كشورهای توسعه یافته بیشترین آمار در مقوله بارداری زودهنگام به آمریكا و انگلستان اختصاص دارد ؟
آیا میدانستید که آمار زنان گمشده چینی به 44 میلیون نفر می رسد ؟
آیا میدانستید که تعداد زنان آرایشگر برزیلی از تعداد سربازان این كشور بیشتر است ؟
آیا میدانستید که 81 درصد اعدام های صورت گرفته در سال 2002 در سه كشور جهان به وقوع پیوسته است ؟
آیا میدانستید که اطلاعاتی كه سوپرماركت های انگلیسی درباره مشتری های خود جمع آوری می كنند، بیشتر از اطلاعاتی است كه حكومت این كشور درباره شهروندانش دارد ؟
آیا میدانستید که متوسط عمر زنان ژاپنی 84 سال است؛ در حالیكه متوسط عمر زنان بوتسوانایی (كشوری در جنوب آفریقا) بیشتر از 39 سال نیست ؟
آیا میدانستید که در روسیه سالانه بیش از 12 هزار زن در نتیجه خشونت های خانوادگی جان خود را از دست می دهند ؟
آیا میدانستید که نیمی از شهروندان 15 ساله انگلیسی تجربه مصرف مواد مخدر را كسب كرده و یك چهارم جمعیت 15 ساله این كشور نیز سیگار مصرف می كند ؟
آیا میدانستید که در اتحادیه اروپا روزانه هر راس گاو به میزان 5/2 دلار مورد حمایت مالی قرار می گیرد، اما 75 درصد جمعیت قاره آفریقا با پولی بسیار كمتر از این رقم به زندگی روزانه خود ادامه می دهند ؟
آیا میدانستید که در بیش از 70 كشور جهان روابط همجنسگرایان ممنوع اعلام شده و در 9 كشور دیگر نیز برای این كار مجازات مرگ را در نظر گرفته اند ؟
آیا میدانستید که یك پنجم جمعیت دنیا با درآمد روزانه كمتر از یك دلار به حیات خود ادامه می دهند ؟
آیا میدانستید که 13 میلیون و دویست هزار آمریكایی در طول یك سال مورد جراحی زیبایی قرار گرفته اند ؟
آیا میدانستید که در اثر انفجار مین های زمینی، هر ساعت یك انسان جان خود را از دست می دهد و یك نفر دیگر نیز دچار معلولیت می شود ؟
آیا میدانستید که در هندوستان 44 میلیون كودك به عنوان كارگر مورد استفاده قرار می گیرند ؟
آیا میدانستید که در كشوهای صنعتی روزانه 6 تا 7 كیلوگرم مواد افزودنی وارد بدن انسان ها می شود ؟
آیا میدانستید که پردرآمدترین ورزشكار جهان، "تایگر وودز" گلف باز، در طول سال 78میلیون دلار و به عبارت دیگر در هر ثانیه 148 دلار درآمد كسب می كند ؟
آیا میدانستید که در آمریكا هفت میلیون زن و یك میلیون مرد نظم غذایی خود را از دست داده اند ؟
آیا میدانستید که تصادف وسایل نقلیه موتوری در هر دقیقه باعث مرگ دو نفر می شود ؟
آیا میدانستید که در كنیا یك سوم درآمد هر خانواده صرف رشوه دادن می شود ؟
آیا میدانستید که رقم معاملات غیرقانونی مواد مخدر در جهان به 400 میلیارد دلار می رسد ؟
آیا میدانستید که یك سوم آمریكایی ها سفر موجودات فضایی به زمین را باور می كنند ؟
آیا میدانستید که هر روز یك هفتم جمعیت جهان یعنی 800 میلیون نفر گرسنه می مانند ؟
آیا میدانستید که احتمال زندانی شدن مردان سیاه پوست آمریكایی 33 درصد می باشد ؟
آیا میدانستید که یك سوم جهان در شرایط جنگی به سر می برد ؟
آیا میدانستید که احتمال دارد ذخایر نفتی جهان در سال 2040 به پایان برسد ؟
آیا میدانستید که هشتاد و دو درصد سیگاری های جهان در كشورهای در حال توسعه زندگی می كنند ؟
آیا میدانستید که یك چهارم درگیری های مسلحانه برای دست یابی به منابع طبیعی صورت می گیرد ؟
آیا میدانستید که در قاره آفریقا سی میلیون نفر به ایدز مبتلا شده اند ؟
آیا میدانستید که تعداد افرادی كه در اثر خودكشی جان خود را از دست می دهند، بیشتر از تعداد كسانی است كه ضمن درگیری ها كشته می شوند ؟
آیا میدانستید که در آمریكا هر هفته به طور متوسط هشتاد و هشت دانش آموز به شكل مسلح وارد كلاس درس می شوند ؟
آیا میدانستید که در جهان حداقل سیصد هزار نفر زندانی عقیدتی وجود دارد ؟
آیا میدانستید که ارزش مالی بازار فروش فیلم های پورنوگرافی در آمریكا ده میلیارد دلار برآورد می شود ؟
آیا میدانستید که در دنیا بیست و هفت میلیون برده وجود دارد ؟
آیا میدانستید که هر انگلیسی روزانه به طور متوسط سیصد بار در محوطه تحت پوشش دوربین های مدار بسته قرار می گیرد ؟
آیا میدانستید که یكصد و بیست هزار زن و دختر جوان هر سال به خریدارانی در اروپای غربی فروخته می شوند ؟
آیا میدانستید که هر عدد میوه كیوی كه بوسیله هواپیما از زلاند نو به انگلستان حمل می شود، پنج برابر وزن خود گاز گلخانه ای به جو زمین اضافه می كند ؟
آیا میدانستید که احتمال بروز مشكلات روانی در فرزندان خانواده های فقیر، سه برابر بیشتر از احتمال بروز همین مشكلات در كودكان خانواده های مرفه می باشد ؟
آیا میدانستید که در امریکا پول از كاغذ درست نشده بلكه از كتان ساخته شده است ؟
آیا میدانستید که ۲۸٪ قاره آمریکا دست نخورده است. این میزان در مورد آفریقاى شمالى ۳۸٪ است ؟
آیا میدانستید که بر هر سانتی متر از سطح زمین ۱۰۵ كیلو گرم هوا وجود دارد ؟
آیا میدانستید که اگر تمام یخهای قطبی ذوب شوند آب دریاها ۱۴ متر بالا می آید ؟
آیا میدانستید که بیشترین روزنامه در چین به چاپ میرسد، روزانه ۱۰۰ میلیون تیراژ یا ۱۰ ٪ روزنامه جهان ؟
آیا میدانستید که آب دریا دارای طلاست و این مقدار در حدود ۴ گرم در هر میلیون تن آب است ؟
آیا میدانستید که فاصله سطح كره زمـیـن تـا مـركز آن حدود ۶۳۷۰ كیلومتر است ؟
یعنی میشه ۱ روز محبوب من هم بیاد و نظر بده.
ازغصه نپرهیزم
چون زاده پاییزم
+
نوشته شده در یکشنبه 1388/07/19ساعت 7:19 توسط محمد
|
جملات ناب و ارزشمند
One song can spark a moment یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد
One flower can wake the dream یك گل میتواند بهار را بیاورد
One tree can start a forest یك درخت می تواند آغاز یك جنگل باشد
One bird can herald spring یك پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد
One smile begins a friendship یك لبخند میتواند سرآغاز یك دوستی باشد
One handclasp lifts a soul یك دست دادن روح انسان را بزرگ میكند
One star can guide a ship at sea یك ستاره میتواند كشتی را در دریا راهنمایی كند
One word can frame the goal یك سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص كند
One vote can change a nation یك رای میتواند سرنوشت یك ملت را عوض كنند
One sunbeam lights a room یك پرتو كوچك آفتاب میتواند اتاقی را روشن كند
One candle wipes out darkness یك شمع میتواند تاریكی را از میان ببرد
One laugh will conquer gloom یك خنده میتواند افسردگی را محو كند
One hope will raise our spirits یك امید روحیه را بالا می برد
One touch can show you care یك دست دادن نگرانی شما را مشخص میكند
One voice can speak with wisdom یك سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد
One heart can know what's true یك قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد
One life can make a difference یك زندگی میتواند متفاوت باشد
You see, it's up to you شما میبینی پس تصمیم با شماست
+
نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت 11:14 توسط محمد
|
بالاخره دیدمش....
سلام
امروز بالاخره بعد از تقریبا ۴ ماه دیدمش.
قدش بلندتر شده بود انگار.
از ساعت ۷ صبح که دیدمش تا الان توی پوست خودم نمی گنجم.
بخدا اونقدر خوشحال شدم که هیچ احدی قدرت درکش رو نداره.
دوست داشتم برم جلو و بهش بگم عزیزم فکر نکن چون چند وقته ندیدمت از عشقم نسبت به تو کم شده.
به قول معین:
آخه عشق ای عاشق با ندیدن کم نمیشه.
دست همه ی اونایی رو که برام دعا کردن تا عزیزم رو ببینم از راه دور میبوسم.
دوستتون دارم
+
نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 19:3 توسط محمد
سلام دوستای گلم
امروز هم رفتم دانشگاه از صبح تا شب
امروز که شنبه بود دوشنبه و سه شنبه و پنج شنبه هم باید برم
از طریق یکی از دوستام مطلع شدم که روزهای فرد بچه های ریاضی کلاس دارن و بچه های تجربی و انسانی و...روزهای زوج . البته بچه های پیش دانشگاهی دبیرستان امام جعفر صادق رو میگم.
اون دوباری رو هم که رفتم و فقط دوستش رو دیدم روز زوج بود
حالا میخوام فردا برم ببینم میتونم ببینم معشوقم رو یا نه.
عزیزان برام دعا کنید.
زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند : فروختی؟ گفت : نخریدند تمام شد.....
از غصه نپرهیزم
چون زاده پاییزم
+
نوشته شده در شنبه 1388/07/11ساعت 20:24 توسط محمد
|
قدرت عجیب یك كودك
جمعیتی عظیم، مردی را در خیابان میبردند، بازوهای مرد با ریسمان بسته شده بود. مرد، بلند قد و راست قامت بود، سرش را بالا گرفت و همچون پادشاهی گام برداشت. از سیمای باوقارش آشكار بود كه او مردمی را كه احاطه اش كرده بودند تحقیر میكرد و از آنان متنفر بود. جمعیتی که با ابراز تنفر فریاد می زدند : "به او شلیك كنید! بكشیدش، همین الآن! گلویش را ببرید! او جنایتكار است! بكشیدش!"
او افسری بود كه، در جریان شورش مردم، از حکومت جانبداری كرده بود. اكنون مردم او را گرفته بودند، و برای اجرای مجازاتاش میآوردند.
مرد با شگفتی با خود گفت: "اكنون چه كاری میتوانم بكنم؟ خب، هیچ کس برای همیشه پیروز نمیشود. هیچ كاری نمیتوانم بكنم. شاید زمان مرگ من فرا رسیده است. شاید این سرنوشت من است." با وجود آنكه ناامید بود، با خونسردی شانههایش را بالا انداخت و لبخندی سرد به اسیركنندگانش زد.
فریادها ادامه یافت. مرد شنید كه فردی میگوید: "خودش است! همان افسر است! همین امروز صبح بود كه او به طرف ما تیراندازی میكرد."
جمعیت با بیرحمی به جلو فشار آوردند، و او را به جلو بردند. وقتی آنها به خیابانی كه از اجساد مردگان دیروز پر شده بود آمدند، اجساد هنوز در پیادهروها انباشته شده و توسط سربازان دولت حفاظت میشد. جمعیت خشمگین شدند. "چرا منتظر ماندهاید؟ بكشیدش!"
زندانی روی در هم كشید و سر خود را بالاتر گرفت. جمعیت او را تحقیر كردند، اما او بیشتر از آنچه آنها از او متنفر بودند، از آنها متنفر بود.
چند زن با هیجان شدید فریاد زدند: "بكشیدش! همهشان را بكشید! جاسوسها را بكشید! روسا را! وزرا را! اراذل را! همهشان را بكشید!" اما رهبر جمعیت اصرار داشت تا او را جلوتر بیاورند، درست پایین میدان شهر، جایی كه قرار بود جلوی چشمان تمام جمعیت كشته شود.
آنها خیلی از میدان شهر دور نبودند هنگامی كه، در یك سكوت بیسابقه، گریهی گوشخراش كودكی در پشت جمعیت شنیده شد!
"پدر! پدر!" پسر بچهی شش سالهای از میان جمعیت فشار آورد تا به زندانی نزدیكتر شود. "پدر! آنها میخواهند با تو چه كنند؟ صبر كن، صبر كن، مرا با خود ببر، مرا ببر."
داد و فریادهای مردم خشمگین در نقطهای كه كودك بود متوقف شد، جمعیت از هم جدا شدند تا به او اجازهی عبور بدهند، گویی كودك كنترل عجیبی بر روی مردم داشت.
زنی گفت: "نگاهش كنید! چه پسر بچهی دوستداشتنییی!"
كودك فریاد زد: "پدر! من میخواهم با پدرم بروم!"
"چند سالته، بچه؟"
پسر جواب داد: "با پدرم چه میكنید؟"
یكی از مردان از داخل جمعیت گفت: "برو خونه، پسر. برو پیش مادرت."
اما افسر صدای پسرش و آنچه را كه كه مردم به او گفتند، شنیدهبود. چهرهاش غمگینتر شد، و شانههایش در میان ریسمانهایی كه او را بسته بود پایین افتاد. او در جواب مردی كه چند لحظه پیش صحبت كرده بود فریاد زد: "او مادر ندارد!"
پسر خود را از میان جمعیت به جلو كشید. سرانجام به پدرش رسید و از بازوهای او بالا رفت. جمعیت به فریاد زدن ادامه داد: "بكشیدش! او را دار بزنید! این رذل را بكشید!"
پدر پرسید: "چرا خانه را ترك كردی؟"
پسر گفت: "آنها میخواهند با تو چه كنند؟"
"گوش كن، از تو میخواهم كه كاری برای من بكنی."
"چه كاری؟"
"تو كاترین را میشناسی؟"
"همسایهمان؟ البته."
"پس گوش كن. بدو. برو پیش او بمان. من خیلی زود به آنجا میآیم."
پسرك گفت: "من بدون تو نمیروم"، سپس شروع به گریه كرد.
"چرا؟ چرا نمیروی؟"
"آنها میخواهند تو را بكشند."
"آه نه، این فقط یك بازی است. آنها فقط دارند بازی میكنند." زندانی با مهربانی پسرش را از خود جدا كرد و خطاب به مردی كه جمعیت را رهبری میكرد گفت:
"گوش كن، هر طور و هر موقع كه میخواهید مرا بكشید، اما این كار را در حضور فرزند من انجام ندهید"، و به پسر اشاره كرد. "برای دو دقیقه مرا باز كنید و دستانم را بگیرید و به فرزندم نشان دهید كه شما دوستان من هستید و قصد هیچگونه صدمه زدن را ندارید، بعد از این او ما را ترك خواهدكرد. پس از آن... پس از آن میتوانید دوباره مرا ببندید، و مرا هرگونه كه میخواهید بكشید."
رهبر جمعیت موافق بود.
سپس زندانی با دستان خویش پسر را گرفت و گفت: "پسر خوبی باش، حالا، فرزندم. برو پیش كاترین."
"اما تو چی؟"
"من خیلی زود در خانهام، كمی بعد. برو، پسر خوبی باش."
پسر به پدرش زل زد، سرش را به یك طرف كج كرد سپس به طرف دیگر. برای مدتی فكر كرد. "تو واقعاً به خانه میآیی؟"
"برو پسرم، من میآیم."
"می آیی؟" و پسر از پدرش اطاعت كرد.
زنی او را به بیرون جمعیت راهنمایی كرد.
اكنون پسر رفتهبود. زندانی نفس خود را فرو برد و سرانجام گفت: "من آمادهام، اكنون میتوانید مرا بكشید".
اما پس از آن چیزی رخ داد، چیزی غیرقابل توصیف و دور از انتظار ...
در یك آن، وجدان همهی آن جمعیت بیرحم و نامهربان كه وجودشان مملو از تنفر بود بیدار شد.
یك زن گفت: "میدانید چه شده؟ بگذارید او برود."
دیگری با او همراه شد: "خداوند در مورد او قضاوت خواهدكرد. بگذارید برود".
دیگران نیز زمزمه كردند: "آری بگذارید برود! بگذارید برود." و بلافاصله تمام جمعیت برای آزادی او فریاد میزدند.
افسر آزادشده و سربلند ـ كه چند لحظهی پیش از آن جمعیت متنفر بود ـ شروع به گریه كرد. دستانش را بر روی صورتش گذاشت. و سپس، مانند فردی گناهكار، به سوی جمعیت دوید، و كسی او را متوقف نكرد.
گرچه "خشم" پاسخ طبیعی و موجه در برابر نابرابریها، صدمه دیدن ها یا مورد هر ظلم و خشونتی قرار گرفتن است و این احساس بخشی از احساسات واقعی بشر است، اما "عواطف انسانی" و گذشتی که از محبت حاصل شود نیز حقیقتی است که بشر همواره آن را محترم شمرده است ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08ساعت 13:23 توسط محمد
|
طنز
مثنوی مجلس ترحیم (طنز) از افاضات آقای هالو !
دوستی از دوستانم در درود همسرش مرد و عزادارش نمود
تا عزاداری به رسم آن دیار آبرومندانه گردد برگزار
آگهی در روزنامه درج کرد ختم جانانه گرفت و خرج کرد
چای و قهوه ، میوه ، سیگار و گلاب لای خرما مغز گردو بی حساب
تاق شال دست باف فومنی تکه حلوا لای نان بستنی
منقل اسپند و عود کاشمر شربت و شربت خوری ، قند و شکر
فرش ابریشم به نقش یا علی قاری و مداح و میز و صندلی
ترمه و جام و قدح یک در میان گیره ی نقره برای استکان
حجله سیصد چراغ یک تنی رحل و سی جزء و بلن گوی سونی
بر در و دیوار خانه صد قلم بیرق و ریسه ، کتیبه با علم
در میان مجلس و ما بین جمع ده چراغ زنبوری ، پنجاه شمع
قاب کرده وان یکاد و چارقل نصب کرده در میان تاج گل
باز تا شادان شود در آن جهان روح آن مرحومه ی خلد آشیان
واعظی با فهم و دانا و بلد کرد دعوت تا سخنرانی کند
آشنایان قدیمی هرکدام آمدند از راه یک یک با سلام
اهل فامیل ریا کار و دغل کاسب و همسایه و اهل محل
دوستان با وفا با تربیت آمدند از بهر عرض تسلیت
مجلسی با احترام و با شکوه لیک واعظ غایب و او در ستوه
گرچه رسما گشته دعوت، ممکن است جای بهتر رفته آن معده پرست
مجلسی با آن شکوه و احترام بی سخنرانی نمی گردد تمام
مجلس با آبرو و با وقار بی سخنرانی بود بی اعتبار
ساعتی بی واعظ و منبر گذشت عاقبت صاحب عزا بی تاب گشت
رفت در پس کوچه ها پیدا کند واعظی تا مدح میت را کند
دید شیخی با عرقچین و عبا ریش و نعلین و عصا ، شال و قبا
گفت : ای دستم به دامانت بیا از غم و غصه رهایم کن ، رها
مجلس ختمی است وعظی مختصر پول بستان ، آبرویم را بخر
شیخ از هول حلیم روغنی رفت با سر توی دیگ ده منی
آمد و شد در عزایش نوحه خوان طبق عادت هی چاخان پشت چاخان
بی خبر کان مرده زن بوده نه مرد رفت بر منبر سخن آغاز کرد :
او بری بود از بدی و هرزگی می شناسم من ورا از بچگی
من خودم او را بزرگش کرده ام کودکی بود و سترگش کرده ام
من نمی گویم چرا رنجور بود رازها در بین ما مستور بود
وه چه شب های درازی را که من صبح کردم با وی اندر انجمن
مجلس آرای و سخن پرداز بود با همه اهل محل دمساز بود
ما دو جسم و لیک یک جان بوده ایم مست و مدهوش و غزلخوان بوده ایم
او نه تنها بر منش ایثار بود مطمئنم با شما هم یار بود
ما به او احساس دیرین داشتیم خاطرات تلخ و شیرین داشتیم
آتشی در این هوای سرد بود جمله مردان را دوای درد بود
نازنینی رفته است از بین ما از کجای او بگویم با شما
هر شب جمعه بداد از پیش و پس بر گدایان نان و خرما و عدس
یاد باد آن شب که خود را باختم دست را در گردنش انداختم
زیر گوشش نرم کردم زمزمه درد دل گفتم به او یک عالمه
سر به زانویش نهاده سوختم چشم در چشمان شوخش دوختم
دست خود را بر سر و گوشم و کشید از سر رأفت در آغوشم کشید
تا رسید این جا سخن صاحب عزا بر سر او کوفت با چوب عصا
کی همه نفرین و عصیان و گناه با عیال خویش کردی اشتباه ؟
تو چه سرّی با زن ما داشتی دختر سعدی ورا پنداشتی؟
تو نپرسیدی ز قبل گفتگو زن بود لیلی و یا مرد ای عمو ؟
گفت و گفت و گفت تا بی هوش شد کف به لب آورده و خاموش شد
جمع گشته گرد او پیر و جوان آن به این دستور می داد این به آن
آی قنداق آورید و چای داغ دیگری می گفت : گِل زیر دماغ
این یکی می شست رویش را به آب آن یکی می گشت دنبال گلاب
این وری نبضش گرفته می شمرد آن وری بین دو کتفش می فشرد
دکمه های پیرهن را کرده باز سوی قبله کرده پاها را دراز
ذره ای تربت بمالیدش به کام باد می زد دیگری او را مدام
مؤمنی دستان خود برده به جیب زیر لب می خواند هی امّن یجیب
پیرمردی گفت : این آشوب چیست این بابا جنی شده چیزیش نیست
ورد خواند و فوت کرد و ذکر گفت من هشل لف لِف تـــُلــُف هوها هلفت
تا طلسم آن ننه مرده شکست هر دو چشمش وا شد و پا شد نشست
لب گشود و در سخن شد کم کَمَک گفت : کو آشیخ ؟ ای مردم کمک
با طنابی سفت بندیدش به هم تا حق او را کف دستش نهم
لیک جا تر بچه چون مرغی پرید شاه بیت ماجرا را بشنوید:
شیخ کز این ماجرا آزرده بود میکروفن را با بلن گو برده بود
سروده : محمدرضا عالیپیام
+
نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08ساعت 13:12 توسط محمد
مژده پاییز از راه رسید......
پاییز هم از راه رسید
همه چیز در حال تغییره آفتاب دیگه با اون شدت قبلش نمی تابه وملایم تر شده رنگ آبیه آسمون هم ملایم تر شده
الان دیگه لکه های ابر بیشتری تو آسمون میشه دید
درخت ها دارن عریان میشن
رنگ سبز برگهاشون دارن جای خودشونو به رنگ قرمز و زرد و نارنجی میدن
پس چه خوبه یواش یواش ماهم به فکر تغییر در درون خودمون و زندگیمون باشیم
امروز روز اولی بود که رفتم دانشگاه
امسال توی سراسری زیاد توفیقی بدست نیاوردم
اما توی آزاد تونستم مهندسی برق الکترونیک دانشگاه کرج قبول بشم
اونجا هم بدشانسی اوردم چون ترازم برای قبول شدن توی رشته مکانیک واحد علوم و تحقیقات 72 تا کم اومد
والا الان به جای کرج میرفتم علوم و خیالم راحت بود چون دانشگاه علوم تحقیقات تا خونمون 10 دقیقه بیشتر فاصله نداره
اما تصمیم دارم سال دیگه هم توی کنکور شرکت کنم تا ببینم خدا چی میخواد
مدرسه ها هم باز شد.
نمیدونید چقدر دلم برای مدرسه تنگ شده.
شاید الان بعضی بچه مدرسه ای ها بگن بابا واسه مدرسه هم مگه آدم دلش تنگ میشه؟
ما همش میخوایم بپیچونیمش
اما وقتی که دیگه از مدرسه اومدید بیرون میفهمید چه روزای قشنگی داشتین
واقعا توی مرسه آدم راحته
اما تو دانشگاه دخترا چون با پسرا توی یک کلاسن خجالت میکشن حرف بزنن حتی پسرهایی مثل من هم ازترس اینکه 1 وقت سوتی ندن باز میترسن صحبت کنن.اما توی مدرسه این مسائل یا وجود نداره یا اگرهم هست خیلی کمه.
روز اول مهر یک ساعت از ساعت 7:30 تا 8:30 صبح سر کوچه اون کسی که دوسش دارم وایستادم تا اونو توی لبای قهوه ای رنگ مخصوص پیش دانشگاهی ها ببینم.
اما نیومد بیرون از خونه
شایدم خونه نبود.
همسایه ی روبروییشون اومد و رفت مدرسه
اما خبری ازحاج خانوم نشد.5شنبه که تهران نبودم شمال بودم
اما امروز شنبه هم باز رفتم اما یکم دیر رفتم 7:5 جلوی مدرسه بودم خیلی ها تو مدرسه بودن شاید لابه لای اونا بود بهر ترتیب بازهم امروز ندیدمش
باوز کنید خیلی دلم براش تنگ شده 3 ماه و 20 روزه که ندیدمش
امروز ترسیدم که نکنه 1 وقت برای پیشدانشگاهی مدرسشو عوض کرده باشه یا از این محل رفته باشن
اما ته دلم 1 امیدی به دیدن دوبارش و حتی وصالش دارم.
ازتون میخوام تا برام دعا کنید تا بهش برسم
دعا کنید تا اونم منو دوست داشته باشه و کمی نرم بشه.
راستی وقتی داشتماز شمال برمیگشتم ۱ پژو تصادف کرد آتیش گرفت.درهش قفل شد بعد هم ۵ نفر توش زنده زنده سوختن.
واقعا وحشتناک بود.
خدا واسه هیچ کس نیاره .
در ضمن کامیونی هم که بهش زده بود در رفت نامرد.
دیگه نمیدونم چی بگم
در آخر
سلام بر پاییز
سلام بر فصل من
سلام بر پادشاه فصل ها
خیلی دوست دارم
مثل ..............
البته نه به اندازه اون
از غصه نپرهیزم
چون زاده پاییزم
+
نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 23:4 توسط محمد
|
حرفها یک دل
بیا در كوچه باغ شهر احساس شكست لاله را جدی بگیریم
اگر نیلوفری دیدیم زخمی برای قلب پر دردش بمیریم
بیا در كوچه های تنگ غربت برای هر غریبی سایه باشیم
بیا هر شب كنار نور یك شمع به فكر پیچك همسایه باشیم
بیا ما نیز مثل روح باران به روی یك رز تنها بباریم
بیا در باغ بی روح دلی سرد كمی رویا ی نیلوفر بكاریم
بیا در یك شب آرام و مهتاب كمی هم صحبت یك یاس باشیم
اگر صد بار قلبی را شكستیم بیا یك بار با احساس باشیم
بیا به احترام قصه عشق به قدر شبنمی مجنون بمانیم
بیا گه گاه از روی محبت كمی از درد لیلی بخوانیم
بیا از جنگل سبز صداقت زمانی یك گل لادن بچینیم
كنار پنجره تنها و بی تاب طلوع آرزوها را ببینیم
بیا یك شب به این اندیشه باشیم چرا این آبی زیبا كبود است
شبی كه بینوا می سوخت از تب كنار او افق شاید نبوده ست
بیا یك شب برای قلبهامان ز نور عاطفه قابی بسازیم
برای آسمان این دل پاك بیا یك بار مهتابی بسازیم
بیا تا رنگ اقیانوس آبیست برای موج ها دیوانه باشیم
كنار هر دلی یك شمع سرخست بیا به حرمتش پروانه باشیم
بیا با دستی از جنس سپیده زلال اشك از چشمی بشوییم
بیا راز غم پروانه ها را به موج آبی دریا بگوییم
بیا لای افق های طلایی بدنبال دل ماهی بگردیم
بیا از قلبمان روزی بپرسیم كه تا حالا در این دنیا چه كردیم
بیا یك شب به این اندیشه باشیم به فكر درد دلهای شكسته
به فكر سیل بی پیایان اشكی كه روی چشم یك كودك نشسته
به فكر سیل بی پایان اشكی كه روی چشم یك كودك نشسته
به فكر اینكه باید تا سحرگاه برای پیوند یك شب دعا كند
ز ژرفای نگاه یك گل سرخ زمانی مرغ آمین را صدا كرد
به او یك قلب صاف و بی ریا داد كه در آن موجی از آه و تمناست
پر از احساس سرخ لاله بودن پر از اندوه دلهای شكیباست
بیا در خلوت افسانه هامان برای یك كبوتر دانه باشیم
اگر روزی پرستو بی پناهست برای بالهایش لانه باشیم
بیا با یك نگاه آسمانی ز درد یك ستاره كم نماییم
بیا روزی فضای شهرمان را پر از آرامش شبنم نماییم
بیا با بر گ های گل سرخ به درد زنبقی مرهم گذاریم
اگر دل را طلب كردند از تو مبادا كه بگویی ما نداریم
بیا در لحظه های بی قراری به یاد غصه مجنون بخوابیم
بیا دلهای عاشق را بگردیم كه شاید ردی از قلبش بیابیم
بیا در ساحل نمناك بودن برای لحظه ای یكرنگ باشیم
بیا تا مثل شب بوهای عاشق شبی هم ما كمی دلتنگ باشیم
كنار دفتر نقاشی دل گلی از انتظار سرخ رویید
و باران قطره های آبیش را به روی حجم احساس پاشید
اگر چه قصه دل ها درازست بیا به آرزو عادت نماییم
بیا با آسمان پیمان ببندیم كه تا او هست ما هم با وفاییم
بیا در لحظه سرخ نیایش چو روح اشك پاك و ساده باشیم
بیا هر وقت باران باز بارید برای گل شدن آماده باشیم
از مجموعه اشعار پروانه ات خواهم ماند / مریم حیدرزاده
از غصه نپرهیزم
چون زاده پاییزم
+
نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت 14:35 توسط محمد
حرف دل.....
دنيا را بد ساختند !
كسي را كه دوست داري،دوستت ندارد .
كسي كه تو را دوست دارد ، تو دوستش نداري .
اما كساني كه همديگر را دوست دارند به رسم و آئين زندگاني به هم نمي رسند .
واين رنج است، زندگي يعني همین ...
افسوس آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم ،
آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم ،
و بعد بابت آنچه از دست رفت
آه ه ه ميكشيم
+
نوشته شده در یکشنبه 1388/06/15ساعت 13:57 توسط محمد
|
زندگینامه آنتونی رابینز
اين يكي از موثرترين متن هايي
بوده كه من در طول زندگيم
خوندم وتوصيه ميكنم از دستش نديد!!!
آنتونیرابینز (Antony robinz) در سال۱۹۶۱در خانواده ای نسبتاً فقیر به دنیا آمد.. پس از گرفتن دیپلم متوسطه به کارهای گوناگون روی آورد، اما توفیق چندانی نیافت. در سن۲۲سالگی در آپارتمان۴۰متری محقری، زندگی مجرد فقیرانه ای داشت و به گفته ی خودش، ناچار بود ظرفهای غذای خود را در وان حمام بشوید.
گذشته از گرفتاری های مالی، بر اثر پرخوری و بد خوراکی، بیش از یکصد و بیست کیلوگرم وزن داشت، و به علت چاقی، دچار تنبلی، بی حالی و خواب آلودگی شده بود. اما در عین فقر و فلاکت، رؤیاها و آرزوهای جاه طلبانه ای داشت، و در عالم خیال، خود را در قصر زیبایی در ساحل دریا و نزدیک جنگل سرسبزی مجسم می ساخت و برای خود همسری شایسته، اتومبیل گران قیمت و امکاناتی رویایی در نظر می گرفت. سر انجام مصمم شد که با چاقی خود، مبارزه کند و برای رسیدن به این هدف به مطالعه ی چند کتاب پرداخت، اما مطالب آنها را ضد و نقیص یافت و آنها را دور انداخت. پس از آن، برای کاهش وزن خود، راهی دیگر جست. به فکر افتاد فردی را که از هر جهت سالم و دارای تناسب اندام باشد، پیدا کند و افکار، اعتقادات، و نحوه ی تغذیه او را سرمشق خود قرار دهد. این شیوه، مؤثر واقع شد و توانست در کمتر از دو ماه، بدون استفاده از رژیم غذایی و عمدتاً با شیوه های روانشناسی و کنترل فکر و ذهن، حدود پانزده کیلوگرم از وزن خود را کم کند، و با توجه به قامت بلند خود که در حدود دو متر بود، تناسب اندام خود را بدست آورد.
موفقیتی که در زمینه کنترل وزن نصیب او شد، وی را به اندیشه وا داشت که شاید این شیوه را بتوان در هر زمان، هر جا و هر زمینه، در مورد هر کسی بکار گرفت. ابتدا معتقد شد که برای بدست آوردن و حفظ تناسب اندام، در وهله ی اول باید افکار، تصورات، و رفتارهای فردی را که از نظر وزن متناسب است دریابیم. ببینیم آن فرد چه می خورد، چه اندازه ای می خورد و چگونه می خورد. سپس او را سرمشق قرار دهیم و به همان نتیجه برسیم.
پس از آن معتقد شد که ساختمان مغز و اعصاب افراد (بشر)، کم و بیش به همشبیه است، پس اگر کسی در نقطه ای از دنیا توانسته است کاری بزرگ را بهانجام برساند، من هم که دارای مغز و اعصاب مشابه او هستم می توانم عیناًهمان کار را انجام دهم و به همان نتیجه برسم، به شرط آن که از همان راهیکه او رفته است بروم و طرز تفکر و رفتارم شبیه او باشد.
او این طرز تلقی را مورد عمل قرار داد و به دیگران نیز توصیه نمود و نتایج را بررسی کرد و به درستی این عقیده ایمان یافت.
در این هنگام به مطالعه عمیق، کتب روانشناسی و شرکت در کلاس های استادان این علم پرداخت و با فنون تازه ای از قبیل « برنامه ریزی عصبی ـ کلامی » و « روش های انجام بهینه کارها » آشنا گردید، و چون این شیوه ها را در مورد خود و دیگران به کار گرفت و به نتایج چشمگیری نایل شد، تدریجاً توجه افراد بسیاری به سوی او جلب گردید.
در سال ۱۹۸۴ شیوه های تازه روانشناسی را برای تعدادی از قهرمانان ورزشی مورد آزمایش قرار داد و آثار آن در بازیهای المپیک ۱۹۸۴ نمایان گردید. پس از آن، ارتش آمریکا وی را برای تدریس روش های جدید یادگیری به نظامیان دعوت کرد. ضمن اجرای این طرح متوجه نقایص آموزشی ارتش در زمینه تیراندازی گردید و مدعی شد که می تواند زمان برنامه های آموزشی مزبور را به نصف تقلیل دهد. ارتش با وی قرار داد بست تا چنانچه بتواند ادعاهای خود را عملاً به اثبات برساند، دستمزد قابل توجهی به او بدهد. او نه تنها توانست مدت این دوره را به کمتر از نصف برساند، بلکه درصد قبولی شرکت کنندگان را که تا آن زمان به طور متوسط ۷۰% بود، به ۱۰۰% افزایش داد. قابل توجه اینکه خود وی تیر اندازی نمی دانست و از اسلحه و جنگ تنفر داشت و آنچه مایع توفیق او شد، اطلاعات عمیق روانشناسی، لحن نافذ و احاطه به اصول آموزش و نحوه یادگیری بود.
این موفقیت ها، پاداشهای مادی و معنوی فراوانی به همراه داشت. پله های بعدی موفقیت را به سرعت طی کرد و به زودی به همه آرزوها و خواسته های خود رسید. در کمتر از دو سال، با همسر دلخواه خود ازدواج کرد. قصر زیبایی در سواحل سرسبز « سن دیه گو » خرید که از طرفی مشرف به دریا بود.. اتومبیل و وسایل زندگی خود را مطابق با آنچه در رویاهای جوانی خود می دید، تهیه کرد. به کمک دوستانش شرکتی را تأسیس کرد که نامش را « بنیاد رابینز » ، گذاشتند که به منظور کمک به افراد برای رسیدن به موفقیتهای فردی و حرفه ای تأسیس شده است و سالانه دهها هزار نفر را آموزش می دهد.
رابینز برای بهبود عملکرد کارکنان ، با سازمانهایی از قبیل IBM، American express ، MacDaglas ، AT&T و ارتش ایالات متحده و همچنین تیمهای ورزشی لس آنجلس و قهرمانان مدال طلای المپیک همکاری کرد. وی همچنین مورد مشاوره ی بسیاری از چهره های معروف جهانی بوده و درمورد بازسازی شهر شفیلد که چهارمین شهر بزرگ انگلستان است نیز طرف مشورت بوده است.
تونی، سمینارها و سخنرانی های متعددی را در شهرهای مختلف اجرا کرد و برنامه های آموزشی فراوان را برای خردسالان، بزرگسالان، معلولین و عقب افتادگان ذهنی ترتیب داد و در سال ۱۹۹۱ بنیادی غیرانتفاعی را بوجود آورد که هدفش کمک به کودکان عقب مانده ، افراد بی خانمان ، سالمندان و زندانیان است . با شیوه های روان درمانی خاص خود، بسیاری ازافراد را از چنگال یأس ها، افسردگی ها و ترسهای بی دلیل ( نظیر ترس از تاریکی، جمعیت، ارتفاع، مرگ و نظایر آن ) نجات داد و به شهرها و کشورهای متعدد مسافرت کرد و مورد مشورت افرادی از طبقات مختلف نظیر رؤسای جمهوری، مدیران، صاحبان صنایع و بازرگانان واقع شد و در سمینارهای او گروه های بیشماری شرکت کردند. از طریق مطبوعات و برنامه های هفتگی تلویزیونی به اشاعه افکار و عقاید خود پرداخت. در ضمن، برنامه ی « عبور از روی آتش » او که بخش کوچکی از محتوای سمینارهای او را تشکیل
می داد و به منظور ایجاد اعتماد به نفس در شرکت کنندگان طرح شده بود توجه مطبوعات و رسانه های گروهی را جلب کرد.
اجرای سمینارها و برنامه های تلویزیونی نامبرده شده تا این زمان همچنان ادامه دارد و همه ی هفته، بینندگان مشتاق، برنامه های او را از تلویزیون مشاهده می کنند.
علاقه ی خاص رابینز به این است تا با کمک به افراد ، جهان را جای بهتری برای زیستن بسازد ، و به افراد جامعه کمک کند تا سرنوشت خود را به دست گیرند ، روابط خود را باافراد جامعه بهتر سازند ، به دنبال هدف های ارزشمند زندگی خود بروند ، بر ناکامی های عاطفی یا مالی غلبه کنند و به سهم خود به جامعه و کشور خدمت نمایند.
رابینز، در سال ۱۹۸۶، در حالی که بیش از ۲۵ سال نداشت، حاصل اندیشه ها و تجربه های عملی خود را در کتابش به نام « به سوی کامیابی » به رشته تحریر کشید و در آن رازهای موفقیت خود و بسیاری از افراد موفق را آشکار ساخت. این کتاب در ۱۹۸۷، عنوان پرفروش ترین کتاب را به خود اختصاص داد.
در سال ۱۹۹۱ کتاب دیگری به نام بسوی کامیابی ۲ ( نیروی عظیم درون را فعال کنید ) به رشته تحریر در آورد. این کتاب نیز مانند کتاب قبلی به عنوان پرفروش ترین کتاب سال انتخاب شد.. سال ۱۳۷۱ این دو کتاب توسط آقای مهدی مجرد زاده کرمانی ترجمه و در دسترس ایرانیانی قرار گرفت که به دنبال تغییرات عظیم در زندگی خود و دیگران بودند. خود او در پشت جلد کتاب بسوی کامیابی چنین می نویسد: â€� شما نیز مانند سایر افراد موفق، می توانید به سوی کامیابی گام بردارید. می توانید به همه خواسته ها و آرزوهای خود در زندگی برسید. می توانید پدر یا مادری بهتر، دوستی صمیمی تر، همسری شایسته ، بازرگانی موفق تر، مدیری کاردان تر یا قهرمانی نیرومند تر باشید. می توانید کلامی نافذ داشته باشید و با اشخاص، فوراً صمیمی شوید. می توانید جسمی سالم و اندامی متناسب داشته باشید. می توانید به کمک پنج کلید طلایی، به ثروت وخوشبختی برسید. می توانید ترس، نگرانی، افسردگی و یا هر نوع عادت نامطلوب را ازخود دور کنید. می توانید با اراده و مصمم باشید و حتی از روی خرمنی از آتش به سلامت عبور کنید.â€�
آقای رابینز، در حال حاضر ۳۵ سال دارد و با همسر و فرزندانش در« دلماکالیفرنیا » زندگی می کند. رابینز از روشهای گوناگونی برای بالا بردن سطح زندگی خود و دیگران استفاده می نماید. اعتقاد او بر این است که فرایند تفکر و ارزیابی چیزی جز پرسش و پاسخ درونی نمی باشد. می دانیم که نحوه تفکر و ارزیابی ما ( که خود ارزیابی هم به عوامل گوناگون درموقعیت ارزیابی بستگی دارد ) احساس ما را شکل می دهد و با توجه به اینکه یک شخص هر چه هم که عاقل و بالغ باشد بر اساس احساسات خود ونه بر اساس فکر خود عمل می کند، پس نوع احساس ما در هر لحظه، رفتار ما را شکل داده و این رفتارها و عادت هایی که شاید بسیاری از مواقع متوجه میزان بازدارند گی آنها نیز نمی شویم، نهایتاً سرنوشت ما را شکل می دهند.
نام رابینز همواره با کلمه ی موفقیت توأم بوده. اگر در شغل خود موفق نیستید ، اگر در روابط خود مشکلاتی دارید، اگر کسب و کار جدیدی را آغاز نموده اید، اگر در یک سردرگمی در برنامه ریزی برای زندگی روبرو هستید، کارهایتان روی کاغذ می مانند و به عمل تبدیل نمی شوند، بهتر است همین حالا با رابینز آغاز کنید .
+
نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/29ساعت 10:35 توسط محمد
|
مشخصات كلي متولدين آذرماه
پر شانسترين فرد ، ساده و بي آلايش ، عاشق تعليم و تربيت ، سازشكار ، با هوش و با نشاط ، اهل دين و
مذهب و معنويّات ، كنجكاو ، خوش قلب ، دوست داشتني ، علاقهمند به مسافرت و گردش ، اجتماعي و خوش
مشرب ، اهل تجربه ، سخاوتمند ، با ذوق ، چالاك ، يك دفعه حرف شيرين مي پراند ، انعطاف پذير ، فراموشكار ،
اهل عدالت ، مشتاق و پر انرژي ، زود خسته مي شود ، علاقهمند به معاشرت و دوست يابي ، مرتّب كار عوض
مي كند ، عاشق تنوّع ، شاد و خندان ، با شهامت ، پاك و معصوم ، دعوائي و زودرنج ، اهل فرار از مسئوليّت ،
خوش ذات ، صادق ، كم دقّت ، خوش بين ، منطقي ، مهمان دوست ، ولخرج ، رك گو ، اهل سؤال و جواب ،
دمدمي مزاج ، براي دوست هر كاري مي كند ، عاشق شهرت و افتخار ، خونگرم ، با معلومات ، سريع الانتقال و
باهوش ، خوش گذران ، چيز فهم ، مشتاق بيان حقايق .
مرد متولد آذر
صادق و راستگو، دمدمي مزاج، در عشق كم اعتنا، خواهان آزادي و بيقيدي و طرفدار تنوع و
مسافرت، خطرناكترين شوهر دنيا است. صاحب بزركترين كلكسيون دوست آشنا در دنياست، به هنگام انتخاب
دوست به جاي توجه به ظاهر دقت خود را متوجه باطن آنها ميسازد.
زن متولد آذر
اهل منطق و واقعيت، مهمان دوست، بي ريا و پول خرج كن، بي نظم و انضباط، راستگو اما بد زبان و
درشتگو، زبان متولد اين ماه نيشدار و پر كنايه است اما قلبش پاك و صميمي و بي ريا ست. بيشتر اهل شكار
افتخارات و شهرت است تا اهل شكار و پول و ماديات
+
نوشته شده در جمعه 1388/05/23ساعت 15:23 توسط محمد
داستان کوتاه عشق و زندگی
… زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟ آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود. روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد …
راهب نگاهی به زن کرد و گفت : چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است !!! … ببر کوهستان ؟! … آن حیوان وحشی؟ !! راهب در پاسخ گفت بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند. و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت. نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد.
باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت … هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند. این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد … زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت. طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد …
صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد ؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود !! زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید !! راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت : ” مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی، در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز …
امیدوارم عشق و محبت حقیقی، واقعیت و تداوم بخش زندگیهاتون باشه
+
نوشته شده در سه شنبه 1388/05/20ساعت 14:5 توسط محمد
|
سلام عزیزان من
دلم گرفته
از زمین و زمان داره برام میباره
خداحافظ
+
نوشته شده در دوشنبه 1388/05/12ساعت 16:53 توسط محمد
|
خداحافظ تا...........
ماییم و نوای بی نوایی
بسم له اگر حریف مایی
از غصه نپرهیزم
چون زاده پاییزم
دلم براتون تنگ میشه
خداحافظ
+
نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/01ساعت 10:12 توسط محمد
|
یک توضیح به یه دوست
سلام
من قصد ناراحت کردن هیچ کس رو ندارم
اگر هم انتظار داشتم که وبتونو بگید بخاطر این بود که چند ماه پیش شما تو یک نظر خصوصی به من گفتید که دختر پاییز هستید و من شمارو در لینک های خودم دارم
این بود که کنجکاو شدم بدونم که وب شما چیه.
اگه باعث ناراحتی شما شدم خواهش میکنم منو ببخشید
خواهش میکنم نظراتتونو قطع نکنید
من منتظر نظرات بعدیه شما هستم
کاش میشد اسمتونو میدونستم
اگه مشکلی تو تایپ متون هست ببخشید چون دستم تو گچه.
فقط امیدوارم شما اونی که دوست دارم باشید
پیروز و شادکام باشید
از غصه نپرهیزم
چون زاده پاییزم
+
نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت 9:38 توسط محمد
|
قلب شکسته
نشسته بود رو زمين و داشت يه تيکهايي از رو زمين جمع مي کرد , بهش گفتم : کمک نمي خواي ؟ گفت : نه .! گفتم : خسته مي شي بذار کمکت کنم . گفت : نه , خودم جمع مي کنم . گفتم : حالا تيکه ها چي هست ؟ ؟ ؟ !!! بد جوري شکسته , مشخص نيست چيه ؟ نگاه معني داري کرد و گفت : قلبم !!!!!! اينا تيکه هاي قلب منه که شکسته خودم بايد جمعش کنم . بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق , آدما اين دوره زمونه دل داري بلد نيستند وقتي مي خواي يه دل پاک و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته مي ندازنش زمين و مي شکننش . مي خوام تيکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصليش , اون دل داري خوب بلده . مي خوام بدم بهش بلکه اين قلب شکسته خوب شه . آخه مي دوني خودش گفته : قلبهاي شکسته رو خيلي دوست داره تيکه هاي شکسته رو جمع کرد و يواش يواش ازم دور شد و من توي اين فکرد که چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم . دلم مي خواست بهش بگم : خوب چرا دلت رو مي سپري دست هر کسي ؟؟؟ انگاري فهميد تو دلم چي گفتم : برگشت و گفت : رفيق ! دلم رو به هرکسي نسپردم .اون براي من هرکسي نبود . اون براي من هرکسي نبود . گفت : و اينبار رفت سمت دريا . سهمش از تنهاييهاش دريايي بود که راز دارش بود
خدا نگهدار
+
نوشته شده در سه شنبه 1388/04/30ساعت 10:20 توسط محمد
|
شناسایی دروغگو با یک نگاه
دروغ مفهومی است انتزاعی و انسانها تنها به دو دلیل دروغ می گویند: یا برای رسیدن به لذت بیشتر، یا اجتناب از افزایش درد و رنج. عده ی بسیار زیادی از افراد بی هیچ دلیل خاصی و تنها به خاطر تمایلات فردی، روزانه دروغ های بیشماری را بر سر زبانهایشان جاری می سازند. در مورد سوابق شغلی دروغ می گویند، وقتی خانم سوال می کند که لباس جدیدش زیباست (با پوزش از خانم ها) حتی بدون اینکه نیم نگاهی بیندازند، حرف او را تائید می نمایند و … در این میان برخی از افراد نیز هستند که تصور می کنند اگر دروغ نگویند نمی توانند به چیزی که می خواهند برسند. یک چنین دروغ هایی می تواند مضر باشد. با این مقدمه اکنون می پردازیم به چگونگی شناسایی دروغگو و به شما یاد می دهیم که چگونه می توانید یک چنین مسئله ای را به راحتی و تنها با نگاه کردن به چشم های طرف مقابل تشخیص دهید……..
چشم آیینه ی تفکراتی است که در ذهن جریان دارد. بازتاب کلیه ی فرایندهای ذهنی را می توان بطور مستقیم در چشم مشاهده نمود. تحقیقاتی که در حوزه اعصاب و زبان شناسی انجام گردیده حاکی از این امر است که چشم نسبت به تفکرات مختلف ذهنی از خود واکنش های متفاوت نشان می دهد. به عنوان مثال اگر از شخصی بخواهید تا “یک گاو زرد” را در ذهن خود مجسم کند، می بینید که چشم های خود را ابتدا به سمت بالا و سپس به طرف چپ متمایل می کند. این فرایند نشان دهنده ایجاد تصویر خیالی در ذهن فرد است. البته باید دقت داشته باشید سرنخ هایی که از حالات چشم بدست می آورید تنها نشان می دهند که مغز در پاسخ به سوال شما چه واکنشی نشان می دهد، نه اینکه چه رشته افکاری به صورت حقیقی در ذهن جریان دارد. حال با تشریح مثالی که پیشتر به آن اشاره کردیم موضوع را بسط می دهیم. زمانیکه از فرد می خواهید تا یک گاو زرد را مجسم کند، این امکان وجود دارد که او یاد زمانی بیفتد که تصویر یک گاو زرد را نقاشی کرده بوده که سبب می شود جهت مخالف (سمت بالا و راست) را نگاه کند.
این اطلاعات چه کمکی در زمینه شناسایی افراد دروغگو می کند؟
خوب فرض کنید که شوهر شما دیر به خانه آمده و از قبل به شما گفته که قصد دارد تا با دوستانش برای نوشیدن یک آب میوه بیرون برود. زمانیکه به خانه بر می گردد از او سوال می کنید: “خوش گذشت ؟” زمانیکه او پاسخ می دهد: “بله، خیلی خوب بود” شما متوجه می شوید که به سمت چپ نگاه می کند. یک چنین مسئله ای نشان می دهد که این پاسخ ساختگی است چراکه جهت چشم هایش نشان از تصویر سازی خیالی در ذهنش دارد. از سوی دیگر نگاه کردن به سمت راست نشانگر یادآوری خاطرات است و نشان می دهد که او زمانی را با دوستانش سپری کرده و آلان در حال یادآوری آنهاست پس راست می گوید. دلیل وجود ندارد که در مورد این مطلب که به او خوش گذشته یا نه به شما دروغ بگوید، بنابراین شما به راحتی از روی این قضیه می توانید تشخیص دهید که آیا با دوستانش برای صرف نوشیدنی بیرون رفته بوده یا خیر.
به سمت بالا و چپ
نشانگر: ساختن بصری تصویر
اگر از کسی بخواهید تا “یک بوفالوی بنفش” را مجسم کند، در حین فکر کردن به بوفالو چشم هایش به سمت بالا و چپ گرایش پیدا می کند و از نظر دیداری آنرا در ذهن خود به تصویر می کشد.
به سمت بالا و راست
نشانگر: یادآوری بصری تصویر
اگر از کسی بپرسید: “اولین خانه ای که در آن زندگی میکردید چه رنگی بود؟” در حالی که درگیر فکر کردن هستند، چشم هایشان ابتدا به سمت بالا و سپس راست متمایل می گردد و در طی این پروسه به یاد می آورند که زمان بچگی خانه ی آنها چه رنگی بوده.
سمت چپ
نشانگر: ساخت آواهای شنیداری
اگر از کسی بخواهید تا “بلندترین صدایی که ممکن است وجود داشته باشد” را در ذهن خود مجسم کند، زمانیکه ذهن آنها در حال ایجاد این صداست، چشم ها به سمت بالا متمایل می شوند.
سمت راست
نشانگر: به یاد آوردن آواهای شنیداری
اگر از کسی سوال کنید: “صدای مادربزرگت را به یاد می آوری” جهت چشم هایشان در طی فرایند یادآوری به سمت راست متمایل می گردد.
به سمت پایین و چپ
نشانگر: بساوایی / بویایی
اگر از کسی بپرسید : “آیا بوی آتشی که در اردوگاه به پا شده بود را به خاطر می آوری؟” چشمان آنها به سمت مذکور متمایل می گردد. جهت چشم هنگام به خاطر آوردن احساسات، بو، و مزه اینچنین است.
به سمت پایین و راست
نشانگر: مکالمه درونی
این مطلب نشان می دهد که فرد در حال صحبت کردن درونی با خودش است.
نکات نهایی
- نگاه مستقیم به سمت جلو و یا نگاهی که چشم ها در آن خیره و بدون حرکت هستند هم می تواند نشان دهنده ی دسترسی بصری باشد
- ممکن است که در افراد چپ دست کلیه نکات ذکر شده عملکرد قرینه داشته باشند.
- مانند کلیه ی علائم دروغگویی، برای برخورداری از تشخیص صحیح باید ابتدا از رفتارهای اولیه فرد دروغگو مطمئن شوید و بعد از روی حالت چشمانشان نتیجه بگیرید که در حال دروغ گفتن است.
نظر ندی دیگه نه من نه تو
+
نوشته شده در جمعه 1388/04/12ساعت 23:39 توسط محمد
|
سلام من دوباره اومدم
سلام دوستای گلم
بالاخره من بعد از دقیقا ۱ ماه دوری دوباره به آغوش وبلاگ بازگشتم
دوستان چشتون روز بد نبینه کنکور امسال خیلی سخت بود
اینو فقط من نمیگما از هرکسی که دوست دارین سوال کنین.
امسال طراحان سوالات ادبیات و عربی و ریاضی عوضی تشریف داشتن.
طراح سوال زبان هم بخاطر آوردن ۲ تا ریدینگ به جمع عوضیا پیوست
کلا کنکور امسال آزمون نرمالی نبود
حالا باید منتظر بایستیم ببینیم چطور میشه.
امیدوارم کنکور سال دیگه راحت باشه تا عزیزمون برای ورود به دانشگاه دچار مشکل نشه.
از دست شماها هم دلخورم چون تو این مدت که من نبودم شما هم منو فراموش کردین
منم دل نازک سریع دلم میشکنه!!!!!!!!!!!!
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف و من در آرزوی قطره های پاک بارانم نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
+
نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت 9:32 توسط محمد
|
10 اعجـوبـه كوچك دنیا !
بچهها شخصیت جالب و عجیبی دارند، به نوعی كه گاهی اوقات حركات عجیب و غریب از خود نشان میدهند كه باورش برای خیلیها مشكل است، گاهی اوقات آنان با وجود سن كم، دست به كارهای خارقالعادهای میزنند كه باعث تعجب میشود و انسان را تا مرحله حیرت پیش میبرد درست مثل 10 بچهای كه ما از آنان به عنوان اعجوبه یاد میكنیم، لطفا مطلب زیر را بخوانید.
"كیم اونگ یونگ"، باهوشترین فرد دنیا
این فوق نابغه كرهای در سال 1962 به دنیا آمد و در حال حاضر باهوشترین فرد دنیا محسوب میشود. او در چهار سالگی میتوانست زبانهای ژاپنی، كرهای، آلمانی و انگلیسی را بخواند. در پنج سالگی سخت ترین مسئلههای دیفرانسیل و انتگرال را حل میكرد و بهره هوشی بسیار بالا یعنی بالای 210 داشت. كیم از 3 تا 6 سالگی دانشجوی افتخاری دانشگاه هانگ یانگ بود و در 7 سالگی به "ناس" دعوت شدو در پانزده سالگی دكترای خود را گرفت.
"گریگوری اسمیت"، كاندیدای صلح نوبل
گریگوری اسمیت در سال 1990 به دنیا آمد در دو سالگی میتوانست بخواند و در ده سالگی وارد دانشگاه شد. ولی نبوغ تحصیلی، تنها نیمی از داستان گریگوری اسمیت است. او عاشق صلح میباشد و از سنین كم به عنوان حامی و یكی از فعالان حقوق كودك و صلح جهانی به كشورهای مختلف دنیا سفر كرده است. او موسس سازمان بینالمللی دفاع جوانان است كه اصول صلح را به كودكان و جوانان سراسر دنیا آموزش میدهد. او با بیلكلینتون و میخائیل گورباچوف مذاكره داشته و در مقابل سازمان ملل سخنرانی كرده است. گریگوری در 12 سالگی كاندیدای اخذ جایزه صلح نوبل شد.
"اكریت جاسوال"، جراح هفت ساله
اكریت جاسوال یك نوجوان هندی است كه باهوشترین فرد هندی به شمار میرود. او در سال 2000 و در هفت سالگی اولین موفقیت پزشكی خود را به دست آورد. بیمار او دختری هشت ساله بود كه پول كافی برای رفتن به بیمارستان نداشت. دست این دختر به حدی سوخته بود كه جمع شده و به شكل مشت درآمده بود. اكریت هیچ تجربهای در جراحی نداشت، ولی این دختر را عمل كرد و او دیگر میتوانست انگشتان خود را باز و بسته كند. اكریت به مطالعات پزشكی خود ادامه داد و در دوازده سالگی دارویی برای درمان سرطان ساخت. او هماكنون كوچكترین دانشجوی دانشكده پزشكی هند است.
"كلئوپاترا استراتان"، خواننده سه ساله
كلئوپاترا در اكتبر 2002 در مولداوی به دنیا آمد. پدر او نیز یك خواننده است. كلئوپاترا كوچكترین خواننده پردرآمد دنیا به حساب میآید. او در سال 2006 آلبوم "در 3 سالگی" را روانه بازار كرد و ركورد فروش آلبومهای موسیقی دنیا را شكست. او برای هر آهنگ خود هزار یورو میگیرد.
"آلیتا آندره" نقاش دو ساله
آلیتا دو ساله است ولی نقاشی را پیش از این آغاز نموده است. وقتی "مارك جمیسون" رئیس گالری نقاشی ملبورن استرالیا نقاشیهای این هنرمند را دید آنقدر از آن خوشش آمد كه تصمیم گرفت آنها را در یك نمایشگاه به نمایش بگذارد. این نمایشگاه با استقبال گرم تماشاچیان مواجه شد و همه میخواستند خالق آن آثار را ببینند در آن زمان بود كه جمیسون تازه متوجه شد نقاش اصلی آن تابلوها دختر 22 ماهه هنرمند یعنی "آلیتا آندره" است.
"آرون كریپكه" در دوران دبیرستان استاد هاروارد شد
سائول در سال 1940 در نیویورك به دنیا آمد. او یك نابغه به تمام معنی بود. در چهار سالگی جبر را كشف كرد و در پایان دوره ابتدایی هندسه، حساب و فلسفه را به پایان رساند. در نوجوانی یك سری مقاله نوشت كه معلوم شد همه اصول منطق كیفی هستند. در همان زمان از سوی دانشگاه هاروارد نامهای به او رسید كه از وی دعوت میكرد برای تدریس به آن دانشگاه برود. او میگوید: "مادرم گفت باید اول دبیرستان را تمام كنم و بعد به دانشگاه بروم" بعد از دبیرستان، سائول استاد هاروارد شد و اكنون بزرگترین فیلسوف زنده دنیا میباشد.
"مایكل كرنی" لیسانسیه ده ساله و میلیونر تلویزیونی
مایكل كرنی 24 سال دارد. او در ده سالگی مدرك لیسانس خود را گرفت و در سال 2008 در مسابقه "كی میخواهد میلیونر شود" شركت كرده و برنده یك میلیون دلار جایزه شد. او ركوردهای جهانی بسیاری دارد كه یكی از آنها تدریس در دانشگاه در 17 سالگی است.
"الینا اسمیت" مشاور رادیویی 7 ساله
ایستگاه رادیویی شهر الینا زمانی به او به عنوان مشاور یا سنگ صبور یك شغل داد كه او به رادیو زنگ زد و در پاسخ به زن شنوندهای كه از كار بیكار و افسرده شده بود، گفت: "عزیزم فقط باید با دوستانت به ورزش بولینگ بروی و روزی یك لیوان شیر بنوشی." توصیه الینا آنقدر برای شنوندگان جالب بود كه این ایستگاه رادیویی هفتهای یك ساعت او را به عنوان سنگ صبور به استودیو دعوت میكرد. الینا مشاورههای مختلفی به شنوندگان میدهد و مشكلات بسیاری از به هم خوردن نامزدی تا از بین بردن بوی بد عرق را پاسخ میدهد. وقتی یك شنونده برای او نوشت كه چطور شوهر پیدا كند؟ الینا پاسخ داد: "به خودت برس ولی زیاد آرایش نكن." و وقتی شنونده دیگری پرسید چه كار كند تا نامزدش به سوی او بازگردد، گفت: "این مرد ارزش دلشكسته شدن ندارد. زندگی آنقدر كوتاه است كه نباید به خاطر یك مرد آن را خراب كرد."
"فابیانو لوییجی كاروان" اعجوبه شطرنج
فابیانو یك نوجوان 16 ساله ایتالیایی است كه در 14 سالگی استاد بزرگ شطرنج شد. او بهترین شطرنجباز زیر هجده سال در سراسر دنیاست.
"ویلی موسكونی" آقای بیلیارد در 6 سالگی
موسكونی معروف به آقای بیلیارد در آمریكا از شش سالگی به طور حرفهای بیلیارد بازی میكرد. او در حقیقت بازی بیلیارد را از تمرین كردن با سیبزمینیهای كوچك آغاز كرده بود. مدتی بعد پدرش به نبوغ او پی برد و او را در مسابقات بزرگ شركت داد.
+
نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/06ساعت 10:50 توسط محمد
طول عمر
دانشمندان توانسته اند به فرمولی دست پیدا کنند که نشان می دهد چه عاداتی در زندگی سبب افزایش طول عمر می شوند و چند سال به عمر ما می افزایند. پژوهشگران دانشگاه هاروارد طی 60 سال بر گروهی 600 نفری نظارت کرده و در نتیجه موفق شدند چند عامل مهم در رفتار افراد را تعیین کنند که بر طول عمر تاثیر بسزایی دارند.
طبق نتایج این پژوهش ها، افراد خوشبخت که پول قرض نمی گیرند، بیشتر عمر می کنند تا افراد بدبین. همچنین افرادی که شکلات دوست دارند، افراد دیندار و سبزی خواران نیز عمر طولانی تری دارند.
به گزارش خبرگزاری نووستی ، پژوهش های اخیر نشان دادند که افراد دارای زندگی سالم چند سال بیشتر زندگی می کنند.
برای اینکه 2 سال بیشتر زندگی کنید: شکلات بخورید. تحقیقات نشان می دهند که شکلات غلیظ و تلخ برای قلب مفید است.
برای اینکه 3 سال بیشتر زندگی کنید: دیندار باشید و دوستان بسیاری داشته باشید. تحقیقات نشان دادند که حضور مرتب در حرم و اماکن مذهبی استرس را کاهش می دهد. همچنین دوستی و ارتباطات اجتماعی نیز همین تاثیر را نشان می دهند.
برای اینکه 3.6 سال بیشتر زندگی کنید: گوشت کمتر بخورید. سبزی خواری و یا تنها کاهش مقدار گوشت در غذا می تواند به علت کاهش غلظت چربی در بدن طول عمر را افزایش دهد، زیرا در ازای آن مصرف میوه و سبزیجات افزایش می یابد.
برای اینکه 3.7 سال بیشتر زندگی کنید: زندگی فعالی داشته باشید. دانشمندان تایید می کنند که تحرک، نرمش و ورزش تاثیر مثبتی بر قلب می گذارد و نمی گذارد که فرد چاق شود.
برای اینکه 5 سال بیشتر زندگی کنید: مطالعه کنید. دانشمندان هاروارد به این نتیجه رسیده اند که زنان دارای تحصیلات دانشگاهی به طور متوسط 5 سال بیش از زنان بدون تحصیلات عالیه زندگی می کنند.
برای اینکه 7.5 سال بیشتر زندگی کنید: مثبت نگر باشید. پژوهش ها ثابت کرده اند که ریسک مرگ زودرس برای افراد حوشبین 55درصد کمتر است.
برای اینکه 8 تا 10 سال بیشتر زندگی کنید: سیگار نکشید. افرادی که هیچ گاه سیگار نکشیده اند، به طور متوسط 10 سال بیش از افراد سیگاری زندگی می کنند. اگر مردان در سن 35 سالگی سیگار را ترک کنند، می توانند به طور متوسط 5.1 سال به طول عمر خود بیفزایند.
برای اینکه 10 سال بیشتر زندگی کنید: خوشبخت باشید. افراد خوشبخت به طور متوسط 10 سال بیش از سایرین زندگی می کنند.
+
نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/06ساعت 10:45 توسط محمد
خدایا کفر نمیگویم.....
پریشانم
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
میگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!
+
نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/06ساعت 8:33 توسط محمد
|
آیا میدانستید که.......؟
آیا میدانستید که نزدیک ترین ستاره به کره زمین به غیر از خورشید در فاصله ی بیش از 40 تریلیون کیلومتری (حدود 4 سال نوری یا 40.000.000.000. 000 کیلومتر) از ما قرار دارد ؟
آیا میدانستید که متوسط فاصله کره ی ماه از کره ی زمین 384000 کیلومتر (354.000 تا 404.000 کیلومتر) است و انعکاس نور خورشید از سطح ماه، در مدت 25/1 ثانیه به سطح زمین می رسد ؟
آیا میدانستید که اندازه سیاره عطارد اندازه کره زمین و اندازه سیاره مشتری 15 برابر کره زمین است ؟
آیا میدانستید که جرم سیاره مشتری بیش از 300 برابر جرم زمین و در حدود جرم خورشید است و در این صورت جرم خورشید 300.000 برابر بیش تر از جرم کره زمین است ؟
آیا میدانستید که سرعت حرکت نور در حدود 300 هزار کیلومتر بر ثانیه است و نور خورشید در مدت 8 دقیقه و 20 ثانیه به زمین می رسد. سرعت امواج رادیویی نیز برابر با سرعت حرکت نور است ؟
آیا میدانستید که واحد "سال نوری" برابر با مسافتی است که نور در طی یک سال طی می کند و این مسافت در حدود 10 تریلیون کیلومتر می باشد ؟
آیا میدانستید که فاصله متوسط خورشید از کره زمین در حدود 150 میلیون کیلومتر (به علت بیضی شکل بودن مدار حرکت سیارات به دور خورشید : حد اقل 147 میلیون و حداکثر 152 میلیون کیلومتر) است که این مقدار فاصله را معادل یک "واحد نجومی"در نظر می گیرند ؟
آیا میدانستید که سرعت حرکت زمین به دور خورشید (حرکت انتقالی) بطور متوسط 8/29 کیلومتر بر ثانیه و یا معادل با 107000 کیلومتر در ساعت (3/29 تا 3/30 کیلومتر بر ثانیه) است. در حالیکه سرعت حرکت زمین به دور خودش (حرکت وضعی) در محل خط استوا (عرض جغرافیایی صفر درجه) 1700 کیلومتر در ساعت و در عرض جغرافیایی 5/51 درجه ، 1000 کیلومتر در ساعت است ؟
آیا میدانستید که سن خورشید در حدود 5 میلیارد است و هنوز تا 5 میلیارد سال دیگر نیز روشن خواهد بود و پس از آن خاموش خواهد شد ؟
آیا میدانستید که سن کره زمین در حدود 5/4 میلیارد سال است ؟
آیا میدانستید که پهنای جهان هستی (کیهان) در حدود 15 میلیارد سال نوری (معادل 150 تریلیون کیلومتر) برآورد می شود ؟
آیا میدانستید که طول محیط کره ی زمین در محل خط استوا تقریبا برابر با 40.000 کیلومتر است ؟
آیا میدانستید که طبق نظر دانشمندان، از عمر جهان هستی (انفجار بزرگ یا big bang) بیش از 15 میلیارد سال می گذرد ؟
آیا میدانستید که کره ی ماه از برخورد یک شهاب سنگ بسیار عظیم به سطح زمین و کنده شدن مقدار زیادی از مواد سطح زمین و از پراکنده شدن و متراکم شدن این مواد در آسمان تشکیل شده است ؟
آیا میدانستید که در جهان هستی بیش از 100 میلیارد کهکشان وجود دارد و در هر کهکشان نیز بیش از 100 میلیارد عدد ستاره وجود دارد ؟
آیا میدانستید که خورشید در هر 250 میلیون سال، یک بار به دور کهکشان راه شیری می چرخد ؟
آیا میدانستید که تمام اجرام آسمانی از قبیل زمین، خورشید، ستاره ها و دیگر سیارات با نظم فوق العاده زیادی در حال حرکت هستند ؟
آیا میدانستید که اولین موجودات زنده در حدود 5/3 میلیارد سال قبل بر روی کره ی زمین و در داخل آب اقیانوس ها تشکیل شده اند و در ابتدای تشکیل کره ی زمین و به مدت یک میلیارد سال، کره ی زمین فاقد حیات بود ؟
آیا میدانستید که تاکنون 5 انقراض گروهی بسیار بزرگ در کره ی زمین رخ داده است و در هر انقراض گروهی همه جانداران متعلق به گونه های زیادی از جانداران به یکباره از بین رفته اند ؟
آیا میدانستید که دایناسورها (به معنی خزندگان مخوف) بیش از 160 میلیون سال بر روی کره ی زمین زندگی کرده اند و در پنجمین انقراض گروهی که در حدود 65 میلیون سال قبل رخ داده است، نسل این جانوران عظیم الجثه(البته همه انواع دایناسورها عظیم الجثه نبوده اند) منقرض شده اند ؟
حتما میدونستید!!!!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت 14:11 توسط محمد
رقص آرام
Have you ever watched kids آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید
On a merry-go-round? در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟
Or listened to the rain و یا به صدای باران گوش فرا داده اید
Slapping on the ground? آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟
Ever followed a butterfly's erratic flight? تا بحال بدنبال پروانه دویده اید؟ آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز میکند؟
Or gazed at the sun into the fading night? یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟
You better slow down کمی آرام تر حرکت کنید
Don't dance so fast اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید
Time is short زمان کوتاه است
The music won't last موسیقی بزودی پایان خواهد یافت
Do you run through each day On the fly? آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟
When you ask How are you? آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است؟
Do you hear the reply? آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟
When the day is done هنگامی که روز به پایان می رسد
Do you lie in your bed آیا در رختخواب خود دراز می کشید
With the next hundred chores و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره
Running through your head? در سر شما رژه روند؟
You'd better slow down سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید
Don't dance so fast اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید
Time is short زمان کوتاه است
The music won't last موسیقی دیری نخواهد پائید
Ever told your child آیا تا بحال به کودک خود گفته اید
We'll do it tomorrow? فردا این کار را خواهیم کرد؟
And in your haste و آنچنان شتابان بوده اید
Not see his? که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟
Sorrow? Ever lost touch تا بحال آیا بدون تاثری
Let a good friendship die? اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد؟
Cause you never had time فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید
Or call and say,'Hi'? آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟
You'd better slow down حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید
Don't dance so fast اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید
Time is short زمان کوتاه است
The music won't last موسیقی دیری نخواهد پایید
When you run so fast to get somewhere آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید
You miss half the fun of getting there نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید
When you worry and hurry through your day آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید
It is like an unopened gift گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید
Thrown away. Life is not a race زندگی که یک مسابقه دو نیست
Do take it slower کمی آرام گیرید
Hear the music به موسیقی گوش بسپارید
Before the song is over پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد
نظر فراموش نشه!!!!!!
از غصه نپرهیزم
چون زاده پاییزم
+
نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت 12:40 توسط محمد
|
7 اصل مهم زندگی از بیل گیتس
بیل گیتس، مالك و رئیس سابق"مایکروسافت"، طی یک سخنرانی كه سابقا یعنی در زمانی كه ریاست مایكروسافت را عهده دار بود، در یکی از دبیرستانهای امریکا انجام داد، او در این سخنرانی نكاتی را خطاب به دانشآموزان یادآور شد و گفت: "در دبیرستان خیلی چیزها را به دانشآموزان نمیآموزند".
بیل گیتس فردی است كه موفقیت های چشمگیرش زبانزد خاص و عام است و می توان از تجربیات و نگرش های اندیشمندانه اش درس گرفت. او هفت اصل مهم زندگی که دانشآموزان در هیچ دبیرستانی فرا نمیگیرند، را بدین شرح بیان كرد :
اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است سعی كنید با این حقیقت کنار بیائید.
اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست و شما خودتان باید در بدست آوردن آن تلاش كنید. در این دنیا از شما انتظار میرود که قبل از آنكه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید.
اصل سوم: پس از فارغالتحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما مبلغ فوقالعاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آنكه بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمتی در حد انتظارات خودتان برای كسب موفقیت های آینده تان بکشید.
اصل چهارم: اگر فکر میکنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید. پس از استخدام شدن در یك شركت یا موسسه، متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است، چون او دیگر امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد و در مقایسه با كاری كه انجام خواهید داد تنها منافع خود را مد نظر قرار می دهد.
اصل پنجم: آشپزی در رستورانها یا خیلی از مشاغل ساده با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگهای ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها این کار "یک فرصت" برای آینده بود.
اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.
اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان فعال و پرشوری بودند و به قدری که اکنون شما تصور می كنید، ملالآور نبودند.
در نمودار زیر مسیر زندگی و خط مشی بیل گیتس در تحقق اهداف مایكروسافت در فواصل سالهای پیاپی تا سال 2008 بطور خلاصه بیان شده است
برای مشاهده و دریافت تصویر زیر، با سایز اصلی و بزرگ بر روی آن کلیک کنید
+
نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/23ساعت 16:10 توسط محمد
|
انا لله و انا الیه الراجعون
نمیدونم چطور شروع کنم
حالا بعد از ۳ سال از درگذشت شوهرخاله جوونه آبجی النازم ( دختر آفتاب ) باید شاهد درگذشت خاله آبجیم هم باشیم خاله هم رفت تا پسرخاله ۱۰ ساله و دختر خاله ۸ سالمون خونشون رو حالا دیگه خالی ازپدر و مادر ببینن.
آبجی بهت تسلیت میگم
انشالله خدا اون بزرگوار رو با صلحا محشور کنه.
انشالله خدا به همتون صبر بده
دیگه نمیدونم چی بگم
+
نوشته شده در سه شنبه 1388/02/15ساعت 14:43 توسط محمد
|
عاشقانه ترین دعایى كه به آسمان رفت
یك روز كاملاً معمولى تحصیلى بود. به طرح درسم نگاه كردم و دیدم كاملاً براى تدریس آماده ام. اولین كارى كه باید مى كردم این بود كه مشق هاى بچه ها را كنترل كنم و ببینم تكالیفشان را كامل انجام داده اند یا نه.
هنگامى كه نزدیك تروى رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم كه تكالیفش را انجام نداده است. او سعى كرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان كند كه من او را نبینم. طبیعى است كه من به تكالیف او نگاهى انداختم و گفتم: "تروى! این كامل نیست." او با نگاهى پر از التماس كه در عمرم در چهره كودكى ندیده بودم، نگاهم كرد و گفت: "دیشب نتونستم تمومش كنم، واسه این كه مامانم داره مى میره."
هق هق گریه ی او ناگهان سكوت كلاس را شكست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند. چقدر خوب بود كه او كنار من نشسته بود. سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محكم حلقه كردم و او را در آغوش گرفتم. هیچ یك از بچه ها تردید نداشت كه "تروى" بشدت آزرده شده است، آن قدر شدید كه مى ترسیدم قلب كوچكش بشكند. صداى هق هق او در كلاس مى پیچید و بچه ها با چشم هاى پر از اشك و ساكت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى كردند.
سكوت سرد صبحگاهى كلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود كه مى شكست. من بدن كوچك تروى را به خود فشردم و یكى از بچه ها دوید تا جعبه دستمال كاغذى را بیاورد. احساس مى كردم بلوزم با اشك هاى گرانبهاى او خیس شده است. درمانده شده بودم و دانه هاى اشكم روى موهاى او مى ریخت. سؤالى روبرویم قرار داشت: "براى بچه اى كه دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بكنم؟"
تنها فكرى كه به ذهنم رسید، این بود: "دوستش داشته باش ... به او نشان بده كه برایت مهم است ... با او گریه كن." انگار ته زندگى كودكانه او داشت بالا مى آمد و من كار زیادى نمى توانستم برایش بكنم. اشك هایم را قورت دادم و به بچه هاى كلاس گفتم: "بیایید براى تروى و مادرش دعا كنیم." دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود.
پس از چند دقیقه، تروى نگاهم كرد و گفت: "انگار حالم خوبه." او حسابى گریه كرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها كرده بود. آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد.
هنگامى كه براى تشییع جنازه او رفتم، تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت. انگار مطمئن بود كه مى روم و منتظرم مانده بود. او خودش را در آغوش من انداخت و كمى آرام گرفت. انگار توانایى و شجاعت پیدا كرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى كرد. در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه كند و با چهره ی مرگ كه انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود.
شب هنگامى كه مى خواستم بخوابم از خداوند تشكر كردم از اینكه به من این حس زیبا را داد، تا توان آن را داشته كه طرح درسم را كنار بگذارم و دل شكسته یك كودك را با دل خود حمایت كنم ...
******
+
نوشته شده در دوشنبه 1388/02/14ساعت 7:53 توسط محمد
|
تست عشق
با این تست میتونید به عمق عشقی كه نسبت به همسر یا دوستتون دارید پی ببرید پس سوالات زیر رو به دقت بخونید و جواب بدید ...
برای پاسخ دادن به هر كدام از 30 سوال زیر یكی از جوابهای زیر رو انتخاب كنید و امتیازات اون رو یادداشت كنید :
به هیچ وجه = 1 امتیاز تقریبا = 2 امتیاز خیلی زیاد = 3 امتیاز
1- من حامی رفاه و سلامتی او هستم. 2- من با او رابطه ی پرشور و حرارتی دارم. 3- میتونم در مواقع نیاز روی كمكش حساب كنم. 4- همسرم (دوستم) میتونه در مواقع نیاز روی كمكم حساب كنه. 5- مایلم اموال و دارایی هایم رو با او شریك بشم. 6- از لحاظ عاطفی حمایتم میكنه. 7- من هم از لحاظ عاطفی حمایتش میكنم. ۸ـ ارتباط خوبی با هم داریم. ۹ـ من براش ارزش زیادی قائلم. ۱۰ـ من به او احساس نزدیكی و صمیمیت میكنم. ۱۱ـ رابطه مون خوب و راحته. ۱۲ـ احساس میكنم واقعا اونو درك میكنم. ۱۳ـ او هم واقعا منو درك میكنه. ۱۴ـ واقعا بهش اعتماد دارم. ۱۵ـ مسائل شخصی خودمو با او در میون میذارم. ۱۶ـ فقط با دیدن او هیجان زده میشم. ۱۷ـ طی روز مدام به او فكر میكنم. ۱۸ـ رابطه مون خیلی رمانتیكه. ۱۹ـ اونو خیلی جذاب میبینم. ۲۰ـ اونو بسیار آرمانی میبینم. ۲۱ـ نمیتونم تصور كنم كه شخص دیگه ای بجز او منو اینقدر خوشحال كنه. ۲۲ـ ترجیح میدم تمام زندگیم رو در كنار او باشم. ۲۳ـ هیچ چیز دیگه مهمتر از رابطه ی من با او نیست. ۲۴ـ گفتگوی خودمونی با او رو به طور خاصی دوست دارم. ۲۵ـ در رابطه ی ما یك چیز جادویی وجود داره. ۲۶ـ من عاشق او هستم. ۲۷ـ نمیتونم زندگی رو بدون او تصور كنم. ۲۸ـ رابطه مون خیلی احساسیه. ۲۹ـ وقتی فیلم رمانتیك میبینم به همسرم فكر میكنم. ۳۰ـ درباره او رویاپردازی میكنم.
خوب، حالا سوالات ۱۵ـ۱ رو جداگانه جمع بزنید و برای سوالات ۳۰ـ۱۶ هم جداگانه عمل جمع رو انجام بدید.
نتیجه گیری : ۱۵ سوال اول مربوط به صمیمیته. هر چه امتیاز شما به عدد ۴۵ نزدیكتر باشه صمیمیت شما با همسر یا دوستتون هم بیشتره و بالعكس. ۱۵ سوال دوم مربوط به شور و حرارت شماست. هر چه امتیازتون به ۴۵ نزدیكتر باشه یعنی شور و حرارت زیادی بین شما وجود داره و بالعكس.
+
نوشته شده در شنبه 1388/01/29ساعت 9:22 توسط محمد
|